سالها بعد
جایی که تورو آخرین بار دیدم
می شینم و تموم خاطراتت رو مرور می کنم
نمی دونم این کار برای تو چه حسی داره؟
احساس خوشحالی؟
احساس ناراحتی؟
احساس غرور؟
احساس تاسف؟
واقعا نمی دونم
*یعنی حتی نمی دونم خوندن این دل نوشته هام برات چه حسی داره
اما اگه از من بپرسی که دوست داشتم برات چه حسی داشته باشه؟
صادقانه بهت می گفتم:
دوست داشتم باور کنی که هنوز رفتنت رو باور ندارم!
باور کنی که هیچکس بیشتر از من نمی تونست تورو با این همه احترام دوستت داشته باشه
باور کنی که من تا آخرین ثانبه منتظرت بودم
باور کنی حتی وقتی بار اول رفتی
من بازم منتظرت موندم
*من به دلم افتاده بود که اون رفتنت رفتن نیست
من تورو هر نفس خواسته بودم
گرچه تو متهمم می کنی من هیچ کاری برای باهم بودن و با هم موندنمون نکردم
اما وقتی همه راهها رو به روی من بسته بودی
من چجوری می تونستم برای داشتنت بجنگم؟
من از دستم چه کاری بر می اومد؟
*
سالها بعد
جایی که تورو آخرین بار دیدم
میام یه گوشه ای با خط خودم می نویسم:
«جوری که من دوستت داشتم، اگه کسی دوستم داشت؛ مثل دختر آبیپوش فیلم گبه، سوار بر اسب باهاش می رفتم» !
برچسب:
نویسنده: شیوا احمدی